فیض کاشانی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 229

1. دل از ادنی کند آن کس که بر اعلی نظر بندد

2. شکوفه برگ افشاند که تا بادام تر بندد

3. ترا رفعت اگر باید ره افتادگی بسپر

4. ز بالا قطره می‌بندد که در پائین گهر بندد

5. نسوزد تا دل از عشقی به سر شوری نمی‌افتد

6. ندارد درد سر چون کس چرا چیزی به سر بندد

7. نمیگنجد بیکدل غیر یک معشوق، ممکن نیست

8. نه بندد تا بمعشوقی ز معشوقی نظر بندد

9. سر اندر راه آن بازو کمر در خدمت آن بند

10. که فرقت را نهد تاج و میانت را کمر بندد

11. نهی سر بر درش بخشد ترا از معرفت تاجی

12. بفرمانش کمر بندی ترا مهرش کمر بندد

13. یدالله دست جان گیرد یحب‌الله دهد جانش

14. اگر بعد از قل الله همتی بر ثم در بندد

15. دلی با حق به پیوندد که اخلاصی در آن باشد

16. کسی مخلص تواند شد که خود را بر خطر بندد

17. بیا ای فیض دست از خویشتن بردار یکباره

18. که تا دست خدا بر رویت ازاغبار در بندد


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* میلی که داشتند حریفان به نقل ومی
* از چشمک شکوفه بادام تازه شد
شعر کامل
صائب تبریزی
* چرخ را آرامگاه عافیت پنداشتم
* آشیان کردم تصور ،خانه صیاد را
شعر کامل
صائب تبریزی
* چون شجاعت نبود، تیغ کند کار نیام
* جوهری مردی اگر هست، عصا شمشیرست
شعر کامل
صائب تبریزی