محتشم کاشانی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 218

1. حسن روزافزون او ترسم جهان برهم زند

2. فتنه‌ای گردد زمین و آسمان برهم زند

3. هرچه دوران در هم آرد از پی آزار خلق

4. در زمان آن فتنه آخر زمان برهم زند

5. فرد چون پیدا شود غارتگر عشقش ز دور

6. گرد او جمعیت صد کاروان برهم زند

7. اینک می‌رسد شورافکنی کز گرد راه

8. قلب دلها بر درد صفهای جان برهم زند

9. لعبتان صد جا کنند از حسن صد هنگامه گرم

10. چون رسد آن بت به یک لعبت نهان برهم زند

11. چون کند نازش کمان دلبری را چاشنی

12. قلب صد خیل از صدای آن کمان برهم زند

13. از دو لب خوش آن که من جویم به ایما بوسه‌ای

14. در قبول آهسته چشم آن دلستان برهم زند

15. کس چه می‌دانست کز طفلان اندک دان یکی

16. کشور دانائی صد نکته دان برهم زند

17. عقل کی می‌گفت کاید مهر پرور کودکی

18. چون برون از خانه چندین خانمان برهم زند

19. کی گمان می‌برد می کانشمع فانوس حجاب

20. چون ز عرفان دم زند صد دودمان برهم زند

21. صد ره اسباب ملاقات سگش از خون دل

22. محتشم گر در هم آرد پاسبان برهم زند


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* گر چه زندانی است دست خالیم در آستین
* کارساز عالمی از همت مردانه ام
شعر کامل
صائب تبریزی
* دل که آیینه شاهیست غباری دارد
* از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
شعر کامل
حافظ
* بغیر اشک که راه نگاه من بندد
* که دیده قافله ای چشم راهزن بندد؟
شعر کامل
صائب تبریزی