مولوی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 2132

1. مستی ببینی رازدان می‌دانک باشد مست او

2. هستی ببینی زنده دل می‌دانک باشد هست او

3. گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شب

4. می‌دانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او

5. عالم چو ضد یک دگر در قصد خون و شور و شر

6. لیکن نیارد دم زدن از هیبت پابست او

7. هر دم یکی را می‌دهد تا چون درختی برجهد

8. حیران شود دیو و پری در خیز و در برج است او

9. سبلت قوی مالیده‌ای از شیر نقشی دیده‌ای

10. ای فربه از بایست خود باری ببین بایست او

11. زو قالبت پیوسته شد پیوسته گردد حالتت

12. ای رغبت پیوندها از رحمت پیوست او

13. ای خوش بیابان که در او عشق است تازان سو به سو

14. جز حق نباشد فوق او جز فقر نبود پست او

15. شست سخن کم باف چون صیدت نمی‌گردد زبون

16. تا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* چنان برخاستم از جا مشوش
* که برخیزد سپند از روی آتش
شعر کامل
محتشم کاشانی
* گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
* هر روز عشق بیشتر و صبر کمترست
شعر کامل
سعدی
* شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن
* که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
شعر کامل
حافظ