عطار_منطق‌الطیرعذر آوردن مرغان (فهرست)

شمارهٔ 37-حکایت حلاج که در دم مرگ روی خود را به خون خود سرخ کرد

1. چون شد آن حلاج بر دار آن زمان

2. جز انا الحق می‌نرفتش بر زبان

3. چون زبان او همی‌نشناختند

4. چار دست و پای او انداختند

5. زرد شد خون بریخت از وی بسی

6. سرخ کی ماند درین حالت کسی

7. زود درمالید آن خورشید و ماه

8. دست بریده به روی هم چو ماه

9. گفت چون گلگونهٔ مردست خون

10. روی خود گلگونه بر کردم کنون

11. تا نباشم زرد در چشم کسی

12. سرخ رویی باشدم اینجا بسی

13. هرکه را من زرد آیم در نظر

14. ظن برد کاینجا بترسیدم مگر

15. چون مرا از ترس یک سر موی نیست

16. جز چنین گلگونه اینجا روی نیست

17. مرد خونی چون نهد سر سوی دار

18. شیرمردیش آن زمان آید به کار

19. چون جهانم حلقهٔ میمی بود

20. کی چنین جایی مرا بیمی بود

21. هر که را با اژدهای هفت سر

22. در تموز افتاده دایم خورد و خور

23. زین چنین بازیش بسیار اوفتد

24. کمترین چیزیش سر دار اوفتد


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* تا توانی مده از کف به بهار ای ساقی
* لب جوی و لب جام و لب یار ای ساقی!
شعر کامل
سلمان ساوجی
* دلی که غیب نمای است و جام جم دارد
* ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
شعر کامل
حافظ
* چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
* که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
شعر کامل
حافظ