فیض کاشانی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 119

1. گنجیست معرفت که طلسمش نهفتن است

2. راهش غبار شرکت ز ادراک رفتن است

3. گر بحر معرفت بکف آید بکش سخن

4. کان موسم جواهر اسرار شفتن است

5. خشگی اگر دوچار شود خشک شو مگو

6. اهل دلی چو بینی آن جای گفتن است

7. بیمار دل زمعرفت از شمهٔ برد

8. بیماریش فزون شود اولی نهفتن است

9. درهم کشیده روی ور آید چو غنچه باش

10. با گفتگو بگوی که هنگام خفتن است

11. خونین دلی چو غنچه به بینی صباش باش

12. گل گل شگفته شو که محل شگفتن است

13. گربرخوری بسوخته جان دل شکستة

14. غم از دلش بروب که محراب رفتن است

15. دانائی ار بدست تو افتد کند حدیث

16. رو جمله گوش باش که جای شنفتن است

17. چون با کجی بمجلسی افتی مزن نفس

18. کان خامشی سرای زاغیار رفتن است

19. بدگوئی راز وصف نگوئی زبان به بند

20. پرگوی را علاج بترک شنفتن است

21. شبها چو از عشا و عشا یافتی فراغ

22. لب از سمر به بند که آن وقت خفتن است

23. اشعار فیض حکمت محض است شعر نیست

24. کی لایق طریقه او شعر گفتن است


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
* دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
شعر کامل
سعدی
* در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
* مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد
شعر کامل
حافظ
* نماز شام قیامت به هوش بازآید
* کسی که خورده بود می ز بامداد الست
شعر کامل
سعدی