مولوی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 840

1. بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد

2. یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد

3. منکر مباش بنگر اندر عصای موسی

4. یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد

5. چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب

6. کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد

7. یک گوهری چون بیضه جوشید و گشت دریا

8. کف کرد و کف زمین شد وز دود او سما شد

9. الحق نهان سپاهی پوشیده پادشاهی

10. هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد

11. گر چه ز ما نهان شد در عالمی روان شد

12. تا نیستش نخوانی گر از نظر جدا شد

13. هر حالتی چو تیرست اندر کمان قالب

14. رو در نشانه جویش گر از کمان رها شد

15. گر چه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد

16. در بحر جوید او را غواص کشنا شد

17. از میل مرد و زن خون جوشید وان منی شد

18. وانگه از آن دو قطره یک خیمه در هوا شد

19. وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان

20. عقلش وزیر گشت و دل رفت پادشا شد

21. تا بعد چند گاهی دل یاد شهر جان کرد

22. واگشت جمله لشکر در عالم بقا شد

23. گویی چگونه باشد آمدشد معانی

24. اینک به وقت خفتن بنگر گره گشا شد


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* احتمال نیش کردن واجبست از بهر نوش
* حمل کوه بیستون بر یاد شیرین بار نیست
شعر کامل
سعدی
* شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد
* این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست
شعر کامل
مولوی
* گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش
* تا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند
شعر کامل
مولوی