نزاری قهستانی_دیوانغزل ها (فهرست)

شمارهٔ 1202

1. می‌روی می‌دهدت دل که مرا بگذاری

2. برو اکنون تو و نامردمی و نایاری

3. بر من و زاری و تنهاییِ من رحمت کن

4. مکن ای یار به آزار دلی بی‌زاری

5. ما نکردیم گناهی که بود موجبِ خشم

6. آری آری تو ز ما سیر شدی پنداری

7. دلِ یاران بربایی و به غارت ببری

8. از که آموختی این دل‌بری و عیّاری

9. تا برفتی نی‌ام از یادِ تو خالی نفسی

10. منم و یادِ تو در مستی و در هش‌یاری

11. گفتمت عهد به پایان نبری روزِ نخست

12. الحق الحق چه نکو عهد و وفایی داری

13. ضعفِ دل بر منِ سودازده شد مستولی

14. چیست تشویشِ دماغ آفتِ شب بیداری

15. چند رفعِ غمِ بیهوده توان کرد به می

16. نه همه عمر توان بود درین بی‌کاری

17. در دلم بود که هرگز نشوم از تو جدا

18. در سرم بود که با ما قدمی بسپاری

19. نه چنان باز گرفتی قدم از ما که دگر

20. رویِ آن است که دستی به سرم بازآری

21. گفته بودی که نزاری همه زاری دارد

22. چون زر و زور ندارد چه کند هم زاری


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
* زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
شعر کامل
حافظ
* عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند
* داستانیست که بر هر سر بازاری هست
شعر کامل
سعدی
* جان میده وداد طمع و حرص مده
* غم میخور و نان منت آلوده مخور
شعر کامل
عبید زاکانی