سعدی_بوستانباب ششم در قناعت (فهرست)

شمارهٔ 9-حکایت

1. یکی نان خورش جز پیازی نداشت

2. چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت

3. کسی گفتش ای سغبهٔ خاکسار

4. برو طبخی از خوان یغما بیار

5. بخواه و مدار ای پسر شرم و باک

6. که مقطوع روزی بود شرمناک

7. قبا بست و چاپک نوردید دست

8. قبایش دریدند و دستش شکست

9. همی گفت و بر خویشتن می‌گریست

10. که مر خویشتن کرده را چاره چیست؟

11. بلا جوی باشد گرفتار آز

12. من وخانه من بعد و نان و پیاز

13. جوینی که از سعی بازو خورم

14. به از میده بر خوان اهل کرم

15. چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش

16. که بر سفرهٔ دیگران داشت گوش


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
* به هواداری آن عارض و قامت برخاست
شعر کامل
حافظ
* رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
* وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
شعر کامل
حافظ
* صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش
* گر خار بر اندیشی خرما نتوان خورد
شعر کامل
ابوسعید ابوالخیر