سعدی_گلستانباب چهارم - در فوائد خاموشي (فهرست)

حکایت (10)

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنائی برخواند. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه بسرما همی رفت.

سگان در قفای او افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگانرا دفع کند، در زمین یخ گرفته بود. عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مرد مانند سگ را گشاده اند و سنگ را بسته.

امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت: جامه خود میخواهم اگر انعام فرمائی رضینا من نوا لک بالرحیل

1. امیدوار بود آدمی بخیر کسان

2. مرا بخیر تو امید نیست شر مرسان

سالار دزدانرا برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* تو در آیینه نظر داری و زین بی‌خبری
* که به دیدار تو آیینه نظرها دارد
شعر کامل
فروغی بسطامی
* من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
* حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
شعر کامل
سعدی
* پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
* غمخوار خویش باش غم روزگار چیست
شعر کامل
حافظ