عبید زاکانی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 17

1. رمید صبر و دل از من چو دلنواز برفت

2. چه چاره سازم از این پس چو چاره‌ساز برفت

3. سوار گشته و عمدا گرفته باز به دست

4. نموده روی به بیچارگان و باز برفت

5. به گریه چشمهٔ چشم بریخت چندان خون

6. که کهنه خرقهٔ سالوسم از نماز برفت

7. جز از خیال قد و زلف یار و قصهٔ شوق

8. دگر ز خاطرم اندیشهٔ دراز برفت

9. ز منع خلق از این بیش محترز بودم

10. کنون حدیث من از حد احتراز برفت

11. دریغ و درد که در هجر یار و غصهٔ دهر

12. برفت عمر و حقیقت که بر مجاز برفت

13. عبید چون جرست ناله سود می‌نکند

14. چو کاروان جرس جمله بیجواز برفت


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* خاطرت از شکوه ما کی پریشان می شود؟
* زلف پر کرده است از حرف پریشان گوش تو
شعر کامل
صائب تبریزی
* اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را
* به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
شعر کامل
حافظ
* دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
* بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
شعر کامل
حافظ