اوحدی_دیوانغزل ها (فهرست)

غزل شمارهٔ 784

1. دیده بسیار نگه کرد به هر بام و دری

2. بجزو در نظر عقل نیامد دگری

3. خبر محنت ما در همه آفاق برفت

4. که چه دیدیم ز دست ستم بی‌خبری؟

5. ای که چون باد بهر گوشه گذاری داری

6. خود چه بادی که ازین گوشه نداری گذری؟

7. نه قضایی بسر عمر من آمد ز غمت

8. که از آن یاد توان کرد به عمری قدری

9. سفرم هم به سر کوی تو خواهد بودن

10. گر بیابم ز کمند تو جواز سفری

11. زان درختی که درین باغچه بالای تو کشت

12. آه! اگر دست تمنا برسیدی ببری

13. دیر تا بر کمر تست دو چشمم چون طرف

14. بیش ازین طرف نشاید که بود بر کمری

15. رفتن مهر تو از سینهٔ من ممکن نیست

16. همچو نامی که کسی نقش کند بر حجری

17. هیچ دانی سر من بر سر کوی تو چنین

18. به چه تشبیه توان کرد؟ به خاکی و دری

19. هر شب از درد فراق تو بگریم تا روز

20. عجب، ای گریهٔ شبها، که نکردی اثری!

21. گر دل اوحدی از درد تو خون شد نه عجب

22. کار عشقست و میسر نشود بی‌جگری


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* برخاست نیشکر که ز قد تو دم زند
* از هم جدا جدا شد و ببریده بندبند
شعر کامل
فروغی بسطامی
* پندم مده ای دوست که دیوانه سرمست
* هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد
شعر کامل
سعدی
* گرد مشکست که گرد گل رویت بدمید
* یا بنفشه‌ست که پیرامن نسرین بگرفت
شعر کامل
خواجوی کرمانی