سعدی_گلستانباب دوم - در اخلاق درويشان (فهرست)

حکایت (2٦)

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودیم و سحر در کنار بیشه ای خفته. شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت.

چون روز شد گفتمش: آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را دیدم که بنالش درآمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم در بیشه. اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من بغفلت خفته

1. دوش مرغی به صبح مینالید

2. عقل و صبرم برد و طاقت و هوش

3. یکی از دوستان مخلص را

4. مگر آواز من رسید بگوش

5. گفت باور نداشتم که ترا

6. بانگ مرغی چنین کند مدهوش

7. گفتم این شرط آدمیت نیست

8. مرغ تسبیح خوان و من خاموش


بعدیقبلی

هیچ نظری ثبت نشده

ابیات برگزیده

* سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
* این همه از نظر لطف شما می‌بینم
شعر کامل
حافظ
* به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس
* به دلش اندر آید ز هر سو هراس
شعر کامل
فردوسی
* گرچه ز شعله کشد خنجر بیداد شمع
* روی وفا تافتن عادت پروانه نیست
شعر کامل
جامی